هوش عاطفی
والدین ایرانی، همسو با یک مد شیوع یافته جدید، به این باور رسیده اند که رمز موفقیت فرزندانشان در گرو مهارتهایی است که اصطلاحاً با هوشِ ریاضی یا چیزی به نام آی کیو سنجیده میشود. البته این اندیشه یکسره بر خطا نیست، اما باید خاطر نشان ساخت که نگرشهای نوین، معنای داشتن هوش بیشتر را به تلاش موفق در «حل مسئله» محدود نمی کنند و تواناییهای روانشناختی را هم در آن دخیل میدانند.
اگر چه توانایی حل مسئله یکی از مهمترین ابزارهای رشد ذهنی انسان است، اما باید توجه کرد که انسان اجتماعی تودهای متراکم از احساسات و عواطف است. بر این اساس، شناخت احساسات و تمایز آنها، تشخیص منشاء آنها و نهایتاً کسب مهارت لازم برای کنترل آنها میتواند توانایی حل مسائل اجتماعی را افزایش دهد.
درک احساسات دیگران و واکنش متناسب به آنها دادن، کنترل احساسات، گریز از احساسات مخرب در تصمیمگیریها، تلاش برای یافتن آرامش شخصی، همه و همه نکاتی هستند مرتبط با مهارتهایی که از آن به عنوانِ هوش عاطفی یاد می شود.
شاید برای بسیاری از ما قابل درک نباشد که واکنش یک کودک در مواقعی که اسباببازیاش توسط همبازی او به غنیمت گرفته شده است میتواند مبنای رفتار و عکس العملی باشد که در بزرگسالی در حین احساسِ ضرر به سراغ او میآید. اگر برای کودکان شانس بیشتری برای تکرار و تجربه اندوزی در مواجهه با چنین موقعیتهایی فراهم شود شانسِ بیشتری برای تصمیمگیریهای درست خواهند داشت.
بسیاری از پدر و مادرها فکر می کنند موفقیت اجتماعی فرزندانشان در گرو افزایش محفوظات آنها است. اصرار بر آموختن مهارتهای درسی پیش از موعد، اگرچه میتواند برای کودکان مفید باشد اما اگر این عمل مفید به ازای اهمیت ندادن به مهارت های اجتماعی کسب شود میتواند مضر نیز باشد.
تاکید بیش از حد به یادگیری و حفظ کردن اطلاعات، صدمات خود را به محض ورود به محیطهای اجتماعی مثل دبستان که سرشار است از رفتارهای متنوع و متفاوت، نشان میدهد. کودکی که پیش از موعد، آموزشهای درسی را قرار گرفته است در کلاس حوصلهاش سر میرود و احساس هماهنگی با جمع نمیکند.
در چنین شرایطی، خصلت های ضد جمع بودن، نپذیرفتن مسئولیت در کار جمعی و از همه مهمتر، احساس بی نیازی و تکروی میتواند جهانبینی عاطفی کودک را تحت الشعاع قرار دهد و او را به انزواطلبی سوق دهد.
کودکی که دارای محفوظات و اطلاعات بیشتر و رفتار های اجتماعی ضعیف تری است یا احساس برتری می کند و یا اینکه تصور می کند دیگران او را نمی فهمند. ادامهی این روند منجر به این خواهد شد که برای دیگران ارزش چندانی قائل نخواهد شد. نتیجه ایی که برای او جز عدم سازگاری و تبدیل به فردی جمعگریز و خودخواه ثمر دیگری ندارد.
افرادی که در کودکی وجود دیگری را برنمیتابند و فرصت کشف مکانیسم خویشتنداری را در گذشتن از لذت های کوچکتر به نفع لذات بزرگتر نمییابند، همان کودکان، در بزرگسالی در مهمترین مشارکت اجتماعی خود یعنی همسرگزینی نیز دچار مشکل عاطفی عمیق میشوند و به سختی میتوانند از بحرانهایی که تجربه نکردهاند سربلند بیرون آورند.
این گونه افراد، با آنکه قابلیتهای شغلی بالا و مدارج تحصیلی قابل توجه خواهند داشت اما در برقراری ارتباط، در بیان احساس و خواسته های خود قاصرند. چنین افرادی با وجود آی کیوی بالا، از سلامت روانی کمتری برخوردارند و گرایش بیشتری به اعتیادپذیری از خود بروز میدهند.
مراجعه به دکتر جمشید دونلو