چگونگی شخصیت گیو در رستم و سهراب

مقدمه:
شاهنامه همواره به عنوان یک اثر ادبی بزرگ، تحقیقات و پژوهشهای ادبی فراوانی را به خود اختصاص دادهاست. ولیکن در تمامی این پژوهشهای ارزشمند، کمتر به نقش روابط شخصیتها در این اثر نگاه شده است. حال اینکه اگر به شاهنامه از هر منظری (یک متن ادبی، تاریخی و...) بنگریم، اهمیت این مطلب روشن است.
در اینجا سعی بر اینست که با نگاهی کوتاه به داستان رستم و سهراب، نقش گیوگودرز در داستان و رابطهی او با دیگر نقشها نشان داده شود و برای رسیدن به این هدف، نگاهی کوتاه به پیشینهی او و پیشفرضهایی که از او در شاهنامه مطرح است ضروری به نظر میرسد.
پیشینهی گیو گودرز:
گیو از خاندان گودرزیان است. خاندانی که پس از خاندان سام نیرم از بزرگترین خاندانهای شاهنامه محسوب میشوند؛ چنانکه نگهداری درفش کاویان بر عهدهی ایشاناست.[i]
بزرگترین فرد این خاندان، گودرز کشوادگان و پهلوانترین پسر وی، گیو است. گیو از طرفی، جزو بیهماوردترین پهلوانان شاهنامه است و از سویی دیگر، بانوگشسبسوار، دختر رستم را به زنی دارد.[ii]
از نکاتی که به بازشناسی گیو در داستان میتواند کمککند، توجه به هویت تاریخی اوست. ظاهراً گیو، گودرز و بیژن هر سه از پادشاهان اشکانی بودهاند و هویت ایشان در روایات تاریخی از میان رفته و تنها در روایات ملی است که از ایشان اثری به چشم میخورد.[iii]
تقابل گیو با طوس:
اگر به گزارشات پیرامون اوضاع و احوال گودرزیان نگاه کنیم، رویارویی ایشان با خاندان نوذریان که از خاندانهای بزرگ هستند به چشم میخورد؛ یکی از اقدامات طوس به نقل از اوستا از میان برداشتن واسک (ویسه) است ولیکن این امر در شاهنامه به پای گودرزیان نوشته میشود و این اختلاف از تمایزات بخش اساطیری شاهنامه با برخی از منابع مانند اوستا[iv] است.
اختلاف گودرزیان و نوذریان در تقابلهای گیو و طوس هم به چشم میخورد. یکی از موارد نشاندهندهی این تقابل، ازدواج گیو با دختر رستم است. در این ازدواج دیگر خواستگارانبانوگشسبسوار قابل تأمل هستند؛ خواستگارانی مانند: فغفورقیصر، خاقان چین و خویشانکاووس شاه: و دیگر بزرگان روی زمین/ چه فغفور قیصر چه خاقان چین بزرگان و خویشان کاوس شاه/دلیران و گردان زرین کلاه همه دخت رستم همی خواستند/ همه بر دلش خواهش آراستند[v]
اما علاوه بر ایشان، نام طوس هم در بین خواستگارانِ بانو گشسبسوار وجود دارد و فردوسی در این ابیات که از زبان گیو برای تفاخر به پیران گفته میشود حساب طوس را از دیگران جدا میکند؛ چه از سویی طوس پهلوانی در حد و اندازهی گیو مینماید و طرفین قیاس فراهم میشوند و از سویی دیگر رستم پاسخ طوس را با مسخره و استهزا داده است:
به دامادیش کس فرستاد طوس/ تهمتن بدو کرد چندین فسوس[vi]
یک جا نیز چه در روایت شاهنامه و چه در روایتهای زرتشتیان، سرنوشت گیو با طوس گره میخورد . بدین ترتیب که هر دو از جاویدانان هستند و بنا به روایت شاهنامه به همراه کیخسرو و فریبرز در برف ناپدید میشوند.[vii]
نقش گیو در داستان رستم و سهراب
گیو با نقشی پر رنگ و مسوولیتی سنگین وارد داستان میشود؛ نامهی گژدهم به دربار کاووس میرسد و او بیمناک از حملهی سهراب، بزرگان را به مشورت میخواند و همه در جستجوی هماوردی برای سهراب، رستم را مییابند و گیو را برای آوردن رستم بر میگزینند:
برآن برنهادند یک سر که گیو/به زاول شود نزد سالار نیو[viii]
باید برای این انتخاب، علتی بیش از یک رابطهی خویشاوندی، بین رستم وگیو وجود داشته باشد. چیزی که رابطهی نزدیک ایشان را در کل داستان بهتر توجیه کند.
گیو به سرعت راهی میشود و به نزدیکی زاولستان که میرسد:
چو نزدیکی زاولستان رسید/خروش طلایه به دستان رسید
تهمتن پذیره شدش با سپاه/ نهادند بر سر بزرگان کلاه
پیاده شدش گیو و گردان به هم/ هر آنکس که بودند از بیش و کم
زاسپ اندر آمد گو نامدار/ از ایران بپرسید وز شهریار
ز ره سوی ایوان رستم شدند/ ببودند یکبار و دم برزدند[ix]
این استقبالی است که رستم بزرگ از فرستادهی کاووس شاه انجام میدهد. فرستادهای که از قضا داماد رستم و پسر گودرز کشوادگان نیز هست. اما نکتهای که این استقبال را قابل تأمل میکند، مقایسهی آن با داستان رستم واسفندیار است به طوریکه هنگام رسیدن بهمن به سیستان، زال حتی از اسب پیاده نمیشود.
در ادامه رستم خوشگذران و سهلگیر، سه روز به می گساری مینشیند. دلیل این عیش سه روزه که اطاعت فرمان کاووس را به تأخیر میاندازد، وجود یاری موافق چون گیو است. کماکان که اگر اصرار گیو نبود، رستم از می و میگساری دست نمیکشید:
به می دست بردند و مستان شدند/ ز یاد سپهبد به دستان شدند
دگر روز شبگیر هم پر خمار/ بیامد تهمتن برآراست کار
زمستی هم آن روز باز ایستاد/ دوم روز رفتن نیامدش یاد
سدیگر سحرگه بیاورد می/ نیامد ورا یاد کاووس کی
بروز چهارم برآراست گیو/ چنین گفت با گرد سالار نیو
که کاووس تند است و هشیار نیست/ هم این داستان بردلش خوار نیست[x]
و حق با گیو است زیرا کاووس نسبت به این تاخیر واکنشی تند دارد:
یکی بانگ بر زد به گیو از نخست/ پس آنگاه شرم از دو دیده بشست
که رستم که باشد که فرمان من/ کند پست و پیچد ز پیمان من
بگیر و ببر زنده بردار کن/ وزو نیز با من مگردان سخن
ز گفتار او گیو را دل بخست/ که بردی به رستم بر آن گونه دست؟
برآشفت با گیو و با پیل تن/ فروماند خیره همه انجمن
بفرمود پس طوس را شهریار / که رو هر دو را زنده بر کن به دار[xi]
و اینجا رابطهی نزدیک رستم و گیو به وضوح نشان داده میشود؛ گیو از فرمان کاووس مبنی بر زنده بردارکردن رستم سر میپیچد و شاه به هر دو خشم میگیرد.
اما آنچه برای اولین بار در این داستان خود را نمایان میکند، تقابل رفتار گیو و طوس است. دو سپهسالار کاووسشاه یکی از فرمان شاه سر میپیچد و دیگری:
بشد طوس و دست تهمتن گرفت/ بدو مانده پرخاشجویان شگفت[xii]
طوس دست رستم را میگیرد و همگان از رفتار او به شگفت میآیند.
در بیت بعد به گونهای طوس مبرا میشود:
که از پیش کاووس بیرون برد/ مگر اندرآن تیزی افسون برد[xiii]
اما این مبرا کردن نتیجهای ندارد چرا که رستم در ابیات بعد خشمآگین از رفتار کاووس و طوس اینگونه پرخاش میجوید:
چو خشم آورم شاه کاووس کیست/ چرا دست یازد به من طوس کیست[xiv]
و ناگفته نماند که این سخن رستم، سخنی تاثیرگذار میشود؛ وقتی که رستم گودرز را به طلب نوشدارو به نزد کاووس میفرستد، کاووس بیمناک نسبت به تاج و تخت این سخن رستم را به گودرز یادآور میشود و از دادن نوشدارو به دلیل هراس از آیندهی پدر و پسر سر باز میزند.
نحوهی رفتار رستم با طوس هم خواندنی است. به عبارتی دیگر طوس در زمان نادرست در جایی نادرست قرار دارد و خشم رستم و لحن فردوسی که در راستای هماند او را خرد میکند:
بزد تند یک دست بر دست طوس/ توگفتی ز پیل ژیان یافت کوس[xv]
در بازگرداندن رستم هم تاثیرگذاری گودرز نمایان است.
رابطهی نزدیک رستم و گیو به همین جا ختم نمیشود. رستم به میان بزم شبانهی سهراب میرود تا او را ببیند و برانداز کند. در این حین ژندرزم را با ضربتی از میان برمیدارد و هنگام بازگشت به سپاه ایران:
چوبرگشت رستم بر شهریار/ از ایران سپه گیو بد پاسدار[xvi]
گیو طلایهدار سپاه است. نقشی که دیگرانی چون طوس هم میتوانستند داشته باشند اما نصیب گیو میشود تا حساسیت ما را زیادتر کند:
بدانست رستم کز ایران سپاه/ بشب گیو باشد طلایه به راه
بخندید و زان پس فغان بر کشید/ طلایه چو آواز رستم شنید
بیامد پیاده به نزدیک اوی/ چنین گفت کای مهتر جنگجوی
پیاده کجا بودهای تیره شب/ تهمتن به گفتار بگشاد لب
بگفتش به گیو آن کجا کرده بود/ همان شیرمردی که آزرده بود[xvii]
در ادامه از زبان هجیر نیز برتری گیو دیده میشود:
ز گودرزیان مهتر و بهتر است/ به ایرانیان بر دو بهره سر است[xviii]
شاید دو دلیلی که هجیر، گیو را از دیگران سر میداند، علاوه بر تعلق به گودرزیان و نزدیکی به سلطنت، دامادی رستم باشد.
تبلور و برجستگی شخصیت گیو، به همین جا ختم نمیشود. در پایان رویارویی اول رستم و سهراب هر دو بر خلاف توافق اولیه به سپاه طرف مقابل حمله میبرند و بی حاصل جنگ را در آن روز خاتمه میدهند. بعد از آن رستم پس از یک مبارزهی طولانی، به سوی همپیالهی خود باز میگردد و از او شرح حملهی سهراب به قلب لشگر را جویا میشود.
وزان روی رستم سپه رابدید/ سخن راند با گیو و گفت و شنید
که امروز سهراب رزم آرای/ چگونه به جنگ اندر آمد به پای[xix]
گیو واقعه را برای رستم نقل میکند، اما چیزی که در این واقعه به چشم میآید، تقابلی است میان گیو و طوس. چراکه هنگام حملهی سهراب به قلب سپاه، کسی که در برابر وی قرار میگیرد، طوس است که با ضربتی از جانب سهراب، ترگ از سرش میافتد و به گوشهای میرود:
بیامد دمان تا به قلب سپاه/ زلشکر برطوس شد کینهخواه
که او بود بر زین و نیزه به دست/ چو گرگین فرود آمد او بر نشست
بیامد چو با نیزه او را بدید/ به کردار شیر ژیان بر دمید
عمودی خمیده بزد بر برش/ ز نیرو بیفتاد ترگ از سرش
نتابید با او بتابید روی/ شدند از دلیران بسی جنگجوی[xx]
این آخرین نقشآفرینی گیو در این ماجراست. اما نزدیکی گودرز به رستم و از طرف دیگر به کاووس باز هم نشان داده میشود؛ زیرا کسی که برای گرفتن نوشدارو به نزد کاووس میرود، گودرز است.
گیو و به طور کلی گودرزیان در این داستان برجستگی خاصی دارند. میتوان این برجستگی را در بزرگی آنها به عنوان یک خاندان مهم دانست که علیرغم بزرگی، با قرار گرفتن کنار رستم و سهراب، فقط همین اندازه توان درخشش داشتهاند و مابقی سهم آنها در عمق تاریکی سایهی دو پهلوان گم شدهاست. و یا دلایل دیگری را در ذهن آورد؛ مثلاً میتوان گفت که گیو به عنوان یک مهره به انجام یک سری از کارها واداشته میشود. یا اینکه همهی این نزدیکیها، تنها، وسیلهای برای شناساندن شخصیت رستم به خواننده است. یا اصلاً پا را فراتر بگذاریم و میزان حب و بغض صاحب اثر را نسبت به این شخصیت، عاملی برای این تاثیرگذاری بدانیم!
همهی این موارد لزوماً به نقض امانتداری فردوسی در انتقال روایت اصلی، که شواهد بسیاری در تایید آن وجود دارد، نمیانجامد. ولیکن با تمام شواهد، در بسیاری از نقشآفرینیهای گیو در این داستان، میتوان رد پایی از توجه و دقت مؤلف را به روابطی که این شخصیتها خارج از متن دارند و ایجاد رشتههای علت و معلول داستانی دید و البته حتی اگر فردوسی را با توسل به شواهد موجود، از هر گونه حب و بغضی مبرا بدانیم، این حکم را نمیتوانیم به وضعیت مؤلف و یا راوی اصلی تسری دهیم، بدین ترتیب که شاهنامه از منابع مختلفی فراهم آمدهاست که در تمام این منابع نشانههایی از حب و بغض دیده میشود.
مبرا دانستن هر مولفی از چنین اتهاماتی، آن هم زمانی که کارش تالیف داستانهای شفاهی و تصنیف گفتهها و نوشتههای هزاران ساله باشد، نه تنها مشکلی را حل نمیکند، بلکه خود زایندهی تصوراتی میشود که گاه فردوسی را تا حد مقام یک ناظم پایین میکشاند. به واقع دلایل برتری شاهنامهی فردوسی بر متونی چون سامنامهی خواجو، تنها در امانتداری بیچون و چرای فردوسی از منابع متقدم او خلاصه نمیشود.
مراجعه به دکتر جمشید دونلو