تأملی در قدرت پنهان موسیقی

داگلاس فیلد - وارد بار که میشوی، صدای موسیقی بلند است. همه هد میزنند و پاها با ریتم خاصی به زمین میخورد. انگار این صدای آهنگین، هدایت مغز حاضرین را به دست گرفته و مجبورشان کرده که اینچنین همزمان عمل کنند و رفتارهای مشابهی را از خودشان بروز بدهند. اما چطور چنین چیزی ممکن است؟ آیا واقعاً این فرمان ناخودآگاه ذهنیست که ما را به تحرک وامیدارد؟ یا پای فرآیند ذهنی پیچیدهتری در کار است؟
آنِت شیرمر (Annette Schirmer)، روانشناسی است که میگوید این راز، پیچیدهتر از این حرفهاست. او که یافتههایش را روز گذشته در نشست اخیر انجمن عصبشناسی نیواورلئان ارائه کرد، اعتقاد دارد که صدای آهنگین، "نهتنها رفتار اعضای گروه را، بلکه فکرشان را هم هماهنگ میکند – یعنی فرآیندهای ذهنی تکتک افراد گروه، با هم هماهنگ میشود".
این یافته، قدرت آشنای موسیقی را که تاکنون به جریانات مغزیِ حاکم بر هیجانات و تحرکاتمان محدود میشد، به محرکی برای جریانات مغزی حاکم بر ادراک حسیمان بسط میدهد. این کشف نشان میدهد که چرا صدای طبل، اعضای قبیله را متحد میکند و چرا نظامیان حین رژه، شیپور میزنند و بههنگام جنگ، از طبل استفاده میکنند. چرا موسیقی و اوراد محلی، باعث انسجام جشنها و تشریفات قومی میشود و چرا لحن گفتارمان آهنگین است و بر هجاها و واژگان خاصی تأکید دارد، و اصلاً چرا میرقصیم.
شیرمر و دانشجویش نیکولاس اسکوفیر (Nicolas Escoffier) از دانشگاه سنگاپور، ابتدا یک مجموعه عکس را با یک نمایشگر ویدیویی به داوطلبین پژوهششان نشان دادند و از آنها خواستند تا فوراً بگویند که کدام عکسها وارونهاند. همچنانکه داوطلبین مشغول تماشا بودند، ترکیبی از صداهای کوبهای هم آهسته یک موسیقی چهارضرب را در پسزمینه پخش میکرد، که چهارمین ضربِ هر میزان، عمداً حذف شده بود.
نتایجْ حکایت از این داشت که وقتی یک عکس وارونه، همزمان با همین ضربِ حذفی پیدا میشد، فردِ تحت آزمایش، آن را فوقالعاده زودتر از وقتی میشناخت که در نبود موسیقی متن، با بهشکلی غیرهماهنگ با وزن آن، ظاهر میشد. به عبارت دیگر، قدرت تصمیمگیری مغز، در حضور یک آهنگ موزون شتاب میگرفت و در لحظات بهخصوصی، پیرو ضرب موسیقی متن، افزایش مییافت. از آنجاکه تأثیر موسیقی بر افزایش حساسیت شناختی افراد، در بخش غایبِ آن عیان میشد؛ نمیشود این تأثیر را ناشی از کیفیت صدای ساز دانست. در اینجا سطح عملکرد فرآیندهای ذهنیست که باید بهطریقی یکنواخت، و با چشمداشت ضرب بعدی، تقویت شده باشد.
آنِت شیرمر، روانشناس، اعتقاد دارد که صدای آهنگین، "نهتنها رفتار اعضای گروه، بلکه فکرشان را هم هماهنگ میکند – یعنی فرآیندهای ذهنی تکتک افراد گروه، با هم هماهنگ میشود".
این پژوهشگران، سپس برای درک نحوه تأثیر وزن موسیقی بر فعالیت الکتریکی مغز، الکترودهایی را به پوست سر داوطلبینْ متصل کردند. اسکنهای EGG (یا همان برقنگاری مغز)، مجموع فعالیت الکتریکی هزاران سلول عصبی را در قشر مخی نشان میدهد. امواج الکتریکی مغز هم درست مثل جمعیتی که در اطراف زمین فوتبال نشستهاند، با فعالیت جمعی ِ سلولهای عصبی در قشر مخی به وجود میآیند. اسکنها نشان میداد که امواج مغزی داوطلبین، با وزن موسیقی متن هماهنگاند. یعنی الگوی نوسان امواج مغز، با ریتم صدای محیطْ همارز است و قله این امواج، با قله موج صدای موسیقی، نسبت مشخصی دارد؛ بهطوریکه فعالیت مغز، درست پیش از صدای هر ضرب، به اوج میرسد. به عبارت دیگر، صداهای آهنگین، امواج مغزی را «تراز» میکنند.
برقنگاری از مغز این داوطلبین، واقعیت شگفتانگیز دیگری را هم از تأثیر صداهای آهنگین بر عملکرد مغز نشان میداد. هر عاملی مثل تماشای یک تصویر یا شنیدن یک صدا که حواسمان را تحریک کند، موج مغزی مختصری را در بخش خاصی از قشر مخی آزاد میکند؛ درست مثل وقتیکه در بازی فوتبال، یک گل به ثمر میرسد و موجی از شادی، استادیوم را فرامیگیرد. پژوهشگران متوجه شدند این موج مغزیِ برخاسته از مواجهات حسی ما که در پشت جمجمه، و بر فراز بخش پردازش دادههای بیناییْ ظاهر میشود، با هر بار تماشای یک تصویر، تقویت مییابد. اما اگر این تصویر، درست همزمان با بخش حذفشده موسیقی ِ متن پیدا شود، واکنش الکتریکی ناشی از تماشای آن، بیشتر از وقتی خواهد بود که هماهنگ با موسیقی متن ظاهر نشود و یا اصلاً هیچ موسیقی متنی در کار نباشد. به عبارت دیگر، اگر ظهور تصویر، هماهنگ با اوج و فرود موسیقی متن باشد، پردازش دادههای بینایی مغز، سریعتر خواهد بود.
همین بخش مغز، دادههای بیناییمان را هم دریافت میکند و گامهای اولیه فرآیند «دیدن» را نیز برمیدارد. همه اینها بدینمعناست که درک ما از پدیدارهای جهانِ خارج، که اطلاعاتاش از طریق چشمانمان به ذهن انتقال مییابد، تحت تأثیر وزن اصواتی که میشنویم هم هست! احتمال تشخیص محل دقیق جسمی که دقیقاً همزمان با ضرب صدای زمینه در برابر چشممان ظاهر میشود، بیشتر از وقتیست که در نبودِ این هماهنگی، دیده شود. اینگونه هدایت دادههای بینایی توسط اوزان شنیداری، هیچ احتیاجی به تمرکز فرد شنونده بر ریتم صدا ندارد، چراکه تأثیرات این فرآیند، تقریباً در آنِ واحد اتفاق میافتد. شیرمر میگوید: "طی تنها چند میزان موسیقایی، امواج مغزیتان شروع به هماهنگی با آن میکنند".
روانشناس کانادایی، استیون پینکر (Steven Pinker)، موسیقی را به یک "دالان صوتی" تشبیه کرده بود که هیچگونه برتری خاصی را در فرآیند تکوین زیستیمان، برای ما به ارمغان نداشته است. ولی شیرمر احساس میکند که یافتههایش این تلقی را صحیح نمیدانند. او میگوید: "وزن صدا، تعاملات فیمابین ما را نهتنها در نحوه جنب و جوشمان، بلکه در نوع صحبت کردن و اندیشیدنمان هم تسهیل میکند. ریتم صدا، تعاملات انسانها را با هماهنگسازی امواج مغزی و تقویت عملکردمان در ادراک چیزی که فرد مقابل درصدد بیان و انجاماش برآمده، شکل میبخشد".
بهگفته شیرمر، وزن و آهنگ، چه در موسیقی جریان یابد و چه ظرف یک شعر باشد، پردازش «زبان» را تسهیل میکند. او که بنا دارد آزمایشات بیشتری را بهمنظور بررسی این مسأله به ثمر برساند، میافزاید: "وقتی مردم، هماهنگ با هم حرکت میکنند، احتمال اینکه جهان را هم هماهنگ با هم بفهمند، بیشتر است و لذا همین، قابلیت تعاملشان را با هم افزایش میدهد".
پانوشت:
داگلاس فیلد، نویسنده این مقاله، چهره بینالمللی نامآشنایی در زمینه بررسی تعاملات سلولهای گلیال و سلولهای عصبی، نحوه تکوین مغز انسان، و همچنین مکانیسم سلولی ِ کارکرد حافظه است. او از اعضای هیئت تحریریه چندین مجله معروف حوزه عصبشناسی، نویسنده بالغ بر یکصد و پنجاه مقاله علمی، و همچنین کتاب The Other Brain نیز هست.
منبع: Scientific American

مراجعه به دکتر جمشید دونلو