ضرورت ظهور و بقاي شعر نو فارسي
در شعر نیما و سبک شعریاش حرفها پیش از این بسیار به خامه قلم رفته، اما کمتر دیدهام کسی نیما را از جنبه تاثیرگذاری بر حوزههای تجدد و اندیشههای تجددخواهانه بررسی کرده باشد. هرکس کار تازه میکند، سرنوشت تازهای هم دارد نیما زبان روسی، فرانسوی و عربی میدانست، جایی نخواندم که فرانسه را از چه کسی آموخته، اما به گواه سیروس طاهباز، عربی را نزد آقا شیخ هادی خوانده و درس فلسفه، منطق و فقه علامه حائری را درک کرده است. نیما از جریانات تجدد خواهانه کشورهای اطراف نیز به خوبی آگاه بوده است. برای مثال ترکیه را پیشرو میداند در وارد کردن صنایع جدید شعری و ادبی و آنها را کمابیش موفق میبیند. نیما هنرپیشگان را سنگهای قیمتی میداند که ارزش آنها در بازار دنیا تغییر میکند. سنگهایی که با تغییر اساس زندگی جمعی آثارشان تغییر میکند و در مواجهه با مسائل روز از خود حساسیت نشان میدهند نه اینکه صرفاً درگیر قالبها و ساختارهای کلاسیک باشند، چه اگر چیز قیمتی و با ارزشی هم داشته باشی که در زمان نامناسب و بیوقت عرضه کنی، به قیمت که نمیخرند هیچ، شاید اصلاً نخرندش. نیما علاوه بر جریانات هنری غرب به اتفاقات ادبی داخل ایران نیز تسلط کامل دارد. به خوبی شعر کلاسیک را میشناسد. در آن قالب شعری نیز تجربیاتی دارد. به نقل از اخوان«از نوادر و از مغتنم ترین و سعادت آمیزترین اتفاقات برای سرگذشت شعر فارسی یکی هم این است که استاد بزرگوار ما نیما یوشیج قادر نبود و نیست مقلد باشد و ادای تلهج به سبکی از سبکهای قدیم شعر فارسی را به نحو کامل، آنچنانکه باید، درآورد.» زندگی نیما بهایی بود که او برای ساختن آیندهای بهتر برای ایران و ادبیات فارسی، بیاجر و منت تقدیم کرد. او خود را عضوی از جهان و تاریخ جهان میدانست و در پی آن بود که زبان فارسی نیز در عرض حرکت تاریخی ادبیات جهان حرکت کند. قصد نیما شکستن و دور ریختن ساختارهای کهنه نبود. او میخواست به رسم نو شدن، خانه تکانی کرده باشد و فصلی نو برای شعر فارسی بیآغازد. هدف او ادامه راه بزرگان بود تا بزرگی را به شعر فارسی بازگرداند، اما نه با نهضت بازگشت که با حرکت رو به جلو، نمیخواست همان اسباب کهنه را در فصل جدید رنگ و لعاب بدهد بلکه در پی آوردن چیزی تازه بود. روایات نیما در راه تغییر بسی دراز و طویل میشود و نیست کسی که از نیما سخن بگوید و زبانش به مدح نرود. برای گریز از این مدیحه سرایی به سراغ دیدگاه او درباره وزن و قافیه میرویم، جایی که شاید سختی زبان و فنی بودن آن ما را از ورطه مدیحه سرایی به درآورد، نه اینکه مدح چون نیمایی را گفتن ثواب نیست، اما جایی دارد و زمانی میطلبد که اینجا آنجا نیست. فرم، کلمات، وزن و قافیه در همه وقت برای من ابزارهایی بودهاند که مجبور به عوض کردن آنها بودم تا با رنج من و دیگران بهتر سازگار باشند استقلال مصرعها به توسط پایان بندی آنها که عملیات ارکان را ضمانت میکنند و اگر این نباشد شعر از حیث وزن، یک بحر طویل است.» نیما در رابطه با قافیه هم نظرات بدیعی ارائه میکند. او قافیه را موزیکی جدا از وزن برای شعر میداند. «قافیه مال مطلب است، زنگ مطلب است.
افسانه نیما
برای جامع بودن این مقاله از چند جهت نیما را مورد بررسی قرار میدهیم؛ اول نگاهی داریم به زندگی شخصی و سیر تکامل اندیشهاش در مسیر ساخت ساختاری نو، برای شعر به راستی کهنه شده فارسی آن زمان. سپس نظرات نیما را در خصوص وزن و قافیه و شعر آزاد از نظر میگذرانیم و در آخر مانیفست نیما برای شعر نو را از دل دو مقدمه برمیرسیم که نهایتاً جمع بندی زندگی شخصی و شعری نیماست.
بهطور حتم برای تکرار مکررات دست به قلم نبردهایم که نگارنده مدعی است نیما را از لابه لای متنهایش و نه شعرهایش آنطور یافته که دیگران پیش از این بدان دست نیافتهاند و این به معنای ضعف اسلاف و بلوغ و ذکاوت نگارنده نیست، تنها به گفته خود نیما، او مانند رود است و نگارنده این بار از جایی از این رودخانه مشت پر میکند که دیگران قبلترها پا به این ساحل نگذاشته بودند.
البته این ادعا حکم قطعی و لایتغیر نیست چه شاید کسی و در جایی که به چشم نگارنده نیامده این حرفها را زده باشند، در آن صورت باید گفت افتخار این اولین بار از آن دیگری است و تنها وظیفه تکمیل بر دوش نگارنده بود و امید آنکه چه برای اولین بار و چه برای هزارمین بار از عهده برآمده باشیم تا در محضر استادی چون نیما، شاگردی را به کمال رسانده باشیم.
«علی نوری» بعدها، معروف به نیما، در آبان ماه سال 1276 در دهکده یوش به دنیا آمد. بعد از ورود به شهری که همیشه در آن غریب بود-تهران- تحصیلات خود را در مدرسه سن لویی به پایان رساند و در همین مدرسه بود که با راهنماییهای «نظام وفا» به شعر علاقهمند شد و دست به تجربیات شعری زد.
زندگی نیما سرشار از زیباییها و درسهایی است برای آنها که در اندیشه تغییر هستند. او پس از دوران تحصیل در اداره مالیه مشغول به کار میشود، کاری که بالطبع با روحیات چون نیمایی، جور نمیآمده، به زور خانواده هفت سالی را در این اداره میگذراند و در همین شرایط با عالیه جهانگیر ازدواج میکند.
سپس به رسم زندگی منجیان بزرگ تاریخ راه سفر را پیش میگیرد و درس میدهد، تا جاییکه درمانده از فرمانروایی ناکسان بر کسان، راه همان شهر غریب را پیش میگیرد و تا آخر در غربت زندگی میکند. غربتی که برای نیما غربت بود و ماهی چند از سال را در یوش و زندگی بیآلایش ده و در میان مردمان بیتکلف روستا میگذراند.
آری زندگی نیما مدرسهای است برای همه، برای آنها که میدانند کارهای بزرگ را تنها مردان بزرگ از عهده بر میآیند و شاید این جبر تاریخ است که همیشه مردان بزرگ رنج میکشند و نامردان به مراد میرسند.
نیما پیش از همه به رسالتی که باید انجام میداد آگاه بود و هدف برای او شعر بود و نه هیچ چیز دیگر. البته در ادامه خواهیم دید که شعر نماد رسالتی است که او در اندیشه انجامش بوده است. نیما میدانست که تنها احساسات و تکنیک برای شعر گفتن کافی نیست، بلکه شاعر فرزند زمان خویش است، در جمعیت زندگی میکند و از طبیعت و جمعیت تأثیر میگیرد، موقعیت شاعر در ساخت شعر بسیار دخیل است.
پس او این رنجها را به جان میخرید تا شاعر باشد و نه «مردهای که از قبرستان مردههای پیشین محافظت میکند». اینکه نیما میدانست در چه راه پرخطری گام نهاده از ابتدا بهخوبی واضح است و این نبود که صرف تغییر قواعد شعر فارسی تلاش کند.
او میخواست طرحی نو بریزد، گواه این مسئله را میتوان از لابه لای نامههایش بیرون کشید. وقتی که به رییس خود در اداره مالیه نامهای مینویسد و شکوه میکند از زمانه که کار او خدمت به فرهنگ است و آب کردن یخ هزار ساله ادبیات فارسی نه سنجاق زدن به نامهها و در جای دیگر به رییس اداره آموزش و پرورش یکی از شهرهای شمال غرب مینویسد دست روزگار چهها که نمیکند با او و این جایی نیست که او باید باشد.
بماند که نیما کم حرف میزد و بر این عقیده بود که «انسان باید دردش را به کسی بگوید که او بتواند شخص را معالجه کند.» *
از این انسان کم حرف چه چیزها که نمیتوان بیرون آورد، اما از لابهلای نامههایش به این و آن. چه خوش روزگاری بود آن زمان که نامه مینوشتند برای همدیگر و ما امروز میتوانیم از این راه نانوشتههای جمعی را بخوانیم و به حریم خصوصی نویسندگان و بزرگان راه یابیم و آن وقت دشت تاویل و تفسیر فراخ است.
نیما با این اندوختهها توانسته بود خود را در مسیر جریانات اندیشهای جهان قرار دهد. اینجا همان جایی است که ادعا شد، نیما قبل از بسیاری تاریخ اندیشه و هنر غرب را میدانست، وقتی که هنوز ترجمههای زیادی از تاریخ فلسفه و هنر به فارسی وجود نداشت.
نیما در مقاله کمتر معروف خود «ارزش احساسات» یک دوره کامل تاریخ هنر معاصر و اتفاقات مؤثر در آن را بیان میکند. از هنر و تعریفهای متعدد کار هنری حرف میزند، نظرات کانت، تن، فروید و دیگران را درباره کار هنری عرضه میکند. از پیشرفت تکنولوژی و صنعت و جهان صنعتی صحبت میکند و تأثیر آن بر روحیات هنرپیشه* و کار هنری.
نیما معتقد بود فضا و محیط زیست نویسنده در ساخت اثر هنری او بسیار تاثیرگذار است و با تغییر زیست انسان، خواهناخواه خروجی هنری او نیز تفاوت پیدا میکند. از تأثیر این جریانات بر نقاشان و موسیقیدانان حرفهایی میزند که در زمان خود بدیع بودهاند و این نشان از ریزبینی نیما داشته است در تاریخ هنر. زمانیکه ما در پی قبول یا رد قالبهای هنری بودیم.
او از جریانات و تاریخ تحولات هنر و زندگی بشر غربی حرف میزند و این یعنی نیما پیش از هر چیز در پی ایجاد نوعی رنسانس در فضای هنری ایران بوده و نه صرفاً هنری بلکه با توجه به آغاز اندیشههای نوگرایانه و مشروطه خواهانه.
او در پی تغییر زیست ایرانی بود و میخواست ایران نیز جزئی از دنیای معاصر و مدرن باشد و نه دور افتاده از اتفاقات بزرگ تاریخ. او از والتمن و وارهان حرف میزند و اینکه چطور آنها تحتتأثیر محیط زیستشان توانستهاند پرچمداران شعر نو در غرب باشند.
والتمن را به عنوان آمریکایی و کسی که بار تاریخ و سنت را بر دوش نمیکشد معرفی میکند و اینکه او باید نماینده شخصیت شاعر در دوران ماشین و صنعت باشد به دور از هرگونه تقلید از اوزان و سنت شعر اروپایی.
نیما میدانست جهان در حال پیشرفت است و صبر نمیکند تا کسی به آن برسد، پس باید به ارابه در حرکت تاریخ رسید و اگر نمیتوان سوار آن شد، فاصله را با آن حفظ کرد. نه اینکه در قید سنتهای خاک خورده و کهن اسیر باشیم.
این تغییراتی که نیما در این مقاله از آنها حرف میزند، صرف بیان تاریخ نیست، بلکه دفترچه و الگویی است برای آینده، برای ساختن آیندهای بهتر و زندگی در مسیر تاریخ و نه در حاشیه تاریخ زیستن.
او از تقلید صحبت نمیکند بلکه مراد او این است که هنرپیشه میتواند تجربههایی مانند همکاران دیگر خود در اطراف عالم داشته باشد و هنرپیشه آزاد است به تجربه.
تجربه برای اینکه بتواند به راحتی و ساده، طبیعت و زندگی اطرافش را بازگو کند. نوعی جبر را برای زیست هنرپیشهها در نظر دارد.
او میگوید: «هیچوقت هنرپیشهها آزاد به حال خود نبودهاند... هنرپیشگان زبردست، نمایندگان درست و دقیق زمانهای معلوم تاریخی هستند، آنها ساعتهایی هستند که از روی میزان و به ترتیب کار میکنند. آنها نمیتوانند برخلاف آنطور که میبایست بوده باشند»
نیما علاوه بر اینکه برای هنرپیشگان نوعی وظیفه اجتماعی در نظر دارد با توجه به اشارهای که به وارهان و موقعیت زیستش میکند میخواهد به آیندگان که ما هستیم بفهماند صرفاً نباید منتظر بود تا جامعه تغییر کند، میتوان با کار و فعالیت هنری نیز جامعه را تغییر داد. پس اینکه تجربه و الگوبرداری به چه معناست با این مثال برای ما واضح میشود.
هنرپیشه باید که از روی دست دیگران قلم بزند تا دست خود را پیدا کند، دست خطی که از تاریخ خود او بیرون میآید و مستقل است. وارهان در مقایسه با هنرپیشگان دیگر در کشوری میزیست که صنعت و زیست آن به اندازه فرانسه و ایتالیا و انگلیس پیشرفته نبود، اما او توانست با درک زندگی هنرپیشگان و سبکهای ادبی کشورهای دیگر این تجربه را حاصل کند و شعری بگوید فارغ از اصول و قواعد خنک و سنتی.
و این آن نحوه برخوردی است که نیما با شعرهای کلاسیک زمان خود داشته است. او هیچگاه از اوزان و افاعیل عروضی شعر فارسی بد نمیگوید و به وقت و بجا آنها را میستاید، اما وقتش را گذشته میداند و معتقد است با توجه به اوضاع و احوال امروز باید به شکل دیگری شعر گفت و به قالبهای کهنه و تاریخ مصرف گذشته تکیه کرد.
چه اگر تاریخ میداشت و کسی میتوانست قدر آنها را بداند و در حد کمال در این قالبها قلمفرسایی کند هیچ اشکالی در آن نبود، اما چیزی که تاریخ مصرفش گذشته باشد دیگر به هیچ کار نمیآید و جز مریضی از آن نمیآید.
بماند نیما دل خونی داشت از این کهنه پرستان و زبان تیزشان داشت که جز تفنن و منفعت هیچ چیز نمیفهمند.
در نامهای که میرزاده عشقی مینویسد میگوید: «... من اقلا توانستهام وسیله تفریح و خنده آنها را فراهم کنم، این هم یک نوع هنر است، بالعکس همین وسیله چند سال بعد آنها را هدایت خواهد کرد... من هیچ متالم نمیشوم. به جای فکر طولانی در ایرادات آنها با کمال اطمینان به عقیده خود شعر میگویم... نسبت به ضدیت این افراد به خوبی میدانم، ممانعت از سوق طبیعی، مثل ممانعت از جریان یک رودخانه سریع است. اگر مسدود شد در دفعه ثانی خیلی شدیدتر و با قوتتر از اول جریان مییابد. حال من بهترم یا عنصری؟»
نیما پیشگوی صادقی بود که تمام پیش بینیهایش درست از کار درآمد. او چشم دوخته بود به فرزندانی که هنوز به دنیا نیامدهاند و امروز و دیروز همین فرزندان بودند که گرد شمع جان نیما را گرفتند و حرفهایش را سرمه کردند برای چشم دلشان.
او میدانست طبیعت و تاریخ وقت زیادی به سنت خواهان بیمایه نخواهد داد، که همینطور هم شد. او میدانست که آنها دلشان نه برای شعر میسوزد و نه برای هنر، صرفاً در پی منافع و منصبهای خود بودند.
او خود را خار چشم چنین کسان میداد. خاری که توانست اگر نه آنها را کور کند، لااقل کم بین و ساکت کند. اینکه اینطور به شعر کلاسیک میتاخته و زبان این مقاله نیز همین رنگ و بو را برداشته، نه برای تخریب و رد شعر کلاسیک است، بلکه شرح زخمی است که کهنه پرستان بیمایه بر جان شعر فارسی گذاشتهاند، زخمی که تا امروز هم میتوان زردابههای آن را بر پوست خشکیده ادبیات دید.
در غیر اینصورت کجاست کسی که بتواند منکر هنرمندی و زبردستی مولوی، حافظ، سعدی، عطار و ... شود؟ اینها هم در همین قالبها شعر ساختهاند و چه هنرمند دستانی داشتهاند.
گلایه بر اینها وارد نیست که شکوه از کسانی است که این قالبها را مطلق و لایتغیر میدانند و هر تغییری در آن را رد میکنند، در صورتیکه خودشان هم نمیتوانند در این قالبها شعری بسازند و اگر چیزکی هم هست به نقل اخوان تفنن است.
این مخالفتها با تجدد تنها با نیما و در ساحت شعر نبوده است، بلکه مقاومت سنتگرایان در زمان مشروطه و در برابر تجدد هم از این دست محسوب میشوند.
برای همین است که نیما در ارزش احساسات الگوی اتفاقات غرب را پیش میکشد تا عبرتی باشد و سرمشقی. به قطع همگان میدانند که منظور از تجدد نحوه لباس پوشیدن و بیحجابی اجباری و این دست اتفاقات ناخوشایند نیست، که اینها ظواهر و امور شخصی هستند، نظر به اصول حقوقی و اجرایی و این دست تغییرات است که جریان تجدد در پی برپایی آنها بوده است.
از این همه ذکاوت اخوان بعید است که استادی را که حضورش را درک کرده تا این اندازه دور از واقعیت بشناسد. نیما به خوبی میتوانست و قادر بود که در هر سبکی از سبکهای قدیم شعر بسازد. نه اینکه از روی عجز و ناتوانی رو به تحول و ساخت قالبی نو آورده باشد.
این حرف چون اخوانی، گران میآید برای هر خوانندهای که نیما را بشناسد. اینکه شعر ساختن در اسلوب قدیمی افتخار باشد و نیما از این افتخار محروم بوده دلیل گران آمدن این سخن نیست، نکته اینجاست که نیما هم به خوبی میتوانست چنین کاری بکند و هم انتخاب کرد که در کدام مسیر قدم نهد.
اینکه راه نیما را تا این حد پست بداریم که از روی ناچاری دست به چنین ساخت ساختاری زد، دور از جوانمردی است و دور از نقد سالم. زیرا با توجه به آنچه از نیما گفته شد، او برای رسیدن به جایی که بود و برای ارثیهای که برای آیندگان میگذاشت کم خون دل نخورده بود و اگر دود چراغ نخورده باشد، بیخوابی کم نکشیده است.
انصاف نیست نیما را تا این حد خفیف کنیم و نگاه نکنیم به پشتوانههای فکری و ادبی او و آنچه او از گذشتگان ارث برده و مانند پیکر تراشی زبردست توانسته این سنگ قیمتی برش نخورده را چون نگینی صیقل خورده و قیمتی برای ایندگان به ارث بگذارد.
ما مدعی هستیم که نیما دامنه نفوذش و اندیشهاش ورای شعر است و اخوان او را اینگونه دیده است. این حرف اخوان با بخشهای دیگر کتابش هم جور نمیشود که سرچشمههای تاثیرگذار بر شعر نیما را برمیشمرد.
آنجا که پی در پی مثال میآورد از سنت شعری و سواد او در افاعیل و عروض و صرف و نحو زبان فارسی، که نیما به استادی از همه اینها آگاهی داشته است. پس با تمام احترام و خضوع در محضر اخوان، باید گفت که اینجا را کم لطفی کردی استاد.
شاید او آرزو داشت که بیشتر زنده میبود تا بیشتر میتوانست به جوانانی که گرد او جمع شده بودند درس بدهد و شاگردانی باشهامت تربیت کند تا بتوانند تغییر را به راحتی بپذیرند و به دیگران هم بقبولانند و به آنها جراتی بدهد که سدهای قدیم را بشکنند و حرفهایشان را معانی و احساساتشان را بدون فدا کردن در پای وزنهای یکنواخت و قافیههای فلج کننده، بیان کنند و مقاصد ادبی خود را با کمال جسارت ابراز کنند و «وقعی نگذارند به بعضی شعرایی که مثل مردارخوارهای پیر در اطراف لاشههای کهنه و بو آمده سق خود را به هم میزنند و در کار خود شباهت داشتند به حیواناتی که باقیماندههای غذای خود را از ته گلو برگردانده نشخوار میکنند.»
نیما خود را سپر تیرهایی کرد که یک نسل یا بیشتر باید آن تیرهای زهردار را به جان میخریدند و شاید تغییری به اندازه او ایجاد میکردند اما او یکتنه سکوت کرد و در خلوت به کار نشست تا از برج و باروی ادبیات فارسی حفاظت کند و بر فراز باقیماندههای آن بنایی بنا کند که هیچ باد و طوفانی را یارای گزند رساندن به آن نباشد.
برای بینظمی هم به نظمی اعتقاد دارم
کارهای نیما برای تغییر اوزان عروضی و فرم شعرهای فارسی کار تازه و بدیعی نبوده است اما به خوبی میدانیم که کار اسلاف او هیچکدام جریان ساز نشد و تغییری بنیادین را ایجاد نکرد، چرا که پس پشت شعرهای آنها خواستی برای تغییر وجود نداشت.
پیش از نیما و معاصر با او، اگر از جریان بازگشت ادبی بگذریم که واپسگرایی بود به سبک هندی و نیما و همعصران روشن او سخت مخالف این جریان بودند، شعرهایی هم گفته میشد که رنگ و بوی تجدد داشت؛ اگر نه در قالب که در مضمون تغییراتی حاصل شده بود و بودند شعرایی که حرفها و دردهای طبقات مختلف اجتماعی را توصیف میکردند و زبان زمان بودند و نه درگیر توهمات و تخیلات شاعرانه و غنایی.
از این دست شعرا میتوان از پروین، سید اشرف، میرزاده عشقی و بهار در برخی از شعرهایش نام برد. شعرای فارسی زبان تا حدودی به محدودیتها و نواقص پی برده بودند و در حد توان خود کارهایی هم انجام داده بودند، اما کارهایی نه چندان کافی و کامل.
در زمینه تغییرات ظاهری و تغییر در قالبها و اوزان عروضی نیز کارهایی انجام شده بوده است. کارهایی که به هر روی تأثیر ادبیات غرب و گرته برداری بودند، اما این کارها نیز طرفی نبستند و راه به جایی نبردند. انگشت شمار شعرهای نو و آزاد در تاریخ ادبیات دیده میشود که در راه رهایی از قالبهای کهنه دست گرمیهایی انجام دادهاند.
هیچکدام اما، چه از لحاظ مضمون و چه از نظر فرم، نتوانستند سرآغاز حرکتی نو و جریانی جدید باشند. اخوان از خصایص شعرهای آن دوران و تلاشهایی که شاعران میکردند به نه مورد اشاره میکرد که اهم آنها عبارتند از: سرشار از حرارت و جنبش و خشم و خروش و سرکشی برایی و ویران کنندگی. سرشار از مسائل و حقایق تازه زندگی و حقانیت درد و رنجهایی که سابقا مجال طرح نداشت. از حیث زمان نسخته و نسنجیده و خاماند. از حیث قالب دور از کمالاند و متقلب و بیطریقت. از حیث محتوا به قوام نیامدهاند و بیعمق و ناپایدار و...
این خصایص تلاشهای شعری بود که شعرای پیش از نیما انجام داده بودند و ما قضاوت اخوان در این باره را میپذیریم و تقسیمبندی او را که بحق استاد بود.
نیما به خوبی از این تلاشها و دست گرمیها آگاهی داشت و خود نیز در خلوت دست به کار تجربه سبکهای جدید و قدیم و سبکهای میانه بود، اما سر انجام به جایی رسید که ادعا کرد « در نو ساختن و کهنه را عوض کردن پیش از هر کاری لازم این است که شیوه کارتان را عوض کنید. ادبیات ما باید از هر حیث عوض شود. موضوع تازه کافی نیست و نه این کافی است که مضمون را بسط داده، به طرز تازه بین کنیم. نه این کافی است که با پس و پیش آوردن قافیه و افزایش و کاهش مصرعها یا وسایل دیگر، دست به فرم تازه زده باشیم. عمده این است که طرز کار عوض شود و آن مدل وصفی و روایی که در دنیای با شعور آدمهاست، به شعر بدهیم... تا این کار نشود هیچ اصلاحی صورت پیدا نمیکند، هیچ میدان وسیعی در پیش نیست.»
نیما مدعی بود که شعر فارسی و اوزان عروضی آن، دست و پای شاعر را بسته نگاه داشتهاند ولی ارزشگذاری نمیکرد. آهنگ این اوزان را دوست میداشت و هدفش گریز از آهنگ و وزن نبود، چه در جایی نیز گفته است شعر بیوزن و آزاد را نمیپسندد.
او تنها میخواست شعری بگوید که در آن، شاعر در خدمت وزن نباشد و این وزن باشد که در خدمت شاعر است. اینها هیچکدام به معنای خراب کردن چیزی نیست. خود نیما هم مدعی خراب کردن نبود، او به این اوزان و در همین چارچوب چیزی از جنس آنها افزود، با این تفاوت که شاعر آزاد است به اختیار کردن زمان مناسب برای شروع یا تمام کردن مصرع یا بیت. البته با قواعدی که ذکر کرده است.
او برای بیوزنی هم وزنی در ذهن دارد، برای بینظمی هم نظمی متصور است و از قضا این گونه شعر گفتن را بسی سخت تر از نوع کلاسیکش میداند. تلاش و صبری که برای ساختن این دست شعرها صورت میدهد، بسیار بیشتر از جاگذاری کلمات در قالبهای آماده است.
او شاعر را آزاد میگذارد و آزاد میخواهد تا حرفی نو و حدیثی تازه در تاریخ ثبت شده باشد نه اینکه دیوان دیوان نسخههای بدل را روی هم تلنبار کنیم به نام تاریخ شعر.
نیما شعرهایش را نمود رنجی میداند که میبرد. رنجی از جنس رنج مادران که در وقت جان دادن به انسانی دیگر میبرند. او قابلهای تواناست، اما این بار کوزهگر از کوزه شکسته آب میخورد، قابله خود زائوست، خود باید نفس تازهای بدهد به دنیای کهنه و پیر ادبیات.
نیما تنها در پی تغییر یکی دو وجه از جهات شعر فارسی نیست. او رسالتی دارد و این رسالت نو کردن شیوه کار است، او میخواهد ادبیات را از هر حیث عوض کند، هم از نظر موضوع و هم از نظر شکل. شعر آن زمان نیما با افسانه شروع نمیشود، شعر نیما زندگی اوست.
شاید بتوان از میان خطوط شعرهایش به سبکی و دست خطی رسید، اما بیشتر از همه باید به دست نوشتهها و نامهها و سخنان او رجوع کرد. او برای هر قدمی که برمیدارد اصلی تعیین میکند. به روبهرو نگاه میکند و به آینده چشم دوخته، از گذشته دل کنده که گذشتگان زبان زمان خود بودند امروز باید زبان اکنون بود و نه زبان نارس گذشته برای زندگی جدید.
نیما از تحولات شعر کلاسیک فارسی به خوبی آگاهی داشت، از اینکه پیشینیان دست به کوچک کردن مصرعها زدهاند، از مستزادها آگاهی کامل داشت و نمونههای طولانی کردن مصرع را به خوبی مورد دقت و بررسی قرار داده بود، بحرهای طویل نمونههای این درازگوییها بودهاند.
مولوی و محتشم را نمونه میآورد و بسیاری دیگر را میشناسد، اما اینها به دهان سختگیر نیما مزه نمیدهند زیرا به هر روی معتقد است که این اوزان شاعر را اسیر میکنند تا در بند طول و عرض شعر زیاده گویی کند و به اصطلاح ادبی شاعر را گرفتار حشو میکند یا قالب تنگ تر از معنایی است که در ذهن شاعر وجود دارد.
نمونههایی میآوردند از این دست حشوهای نا میمون در شعر فارسی. نیما میخواهد شاعر را از این قیدها برهاند اما نه به معنای آزادی از هر قیدی، چه او خود عقیده دارد آزادی بیحساب و بیقید دوباره اسارت در پی دارد. قیدهایی که برای وزن جدید وضع میکند، کار را نه راحت بلکه دشوار تر میکند.
شاعر دیگر تنها منظم کننده کلمات نیست بلکه در قالبهای حاضر و آماده، شاعر مجبور به رساندن معنی است با استفاده از کلمات، شاعر باید کلمات را انتخاب کند برای رساندن معنایی خاص، کلماتی که معنا را برسانند کلمه ی درست هستند.
«وزن شکسته» ی نیما در کنار دیگر اوزان شعر فارسی قرار میگیرد و اسلوبی دارد به شرح زیر: «باید در شروع مصرعها دقت داشت. ملاک کلی و محک بسیار ساده این است که همه جا شروع مصرع را نگاه کنیم و اندازه و میزان نگاه داریم. در خاتمه مصرعها باید دقت داشت که از نکات مربوط به پایان بندی غفلت نشود. وقتی خاتمه مصرعی نابسامان بود، شروع مصرع بعد هم نابسامان خواهد بود.»
برای مثال اگر نیما در شعری دو مصرع میآورد و این دو مصراع از نظر طول مساوی نیستند، اما وزن آنها یکی است. آهنگ کلام را رعایت میکند. درست است که او در پی نزدیک کردن شعر فارسی به نثر است، اما نباید توجه او به آهنگ و وزن شعر را فراموش کرد و نادیده گرفت.
شعر باید از لحاظ فرم یک نثر وزن دار باشد
نیما در نامهای به میرزاده عشقی عقیده خود را اینگونه وصف میکند: «اصول عقیده من نزدیک کردن نظم به نثر و نثر به نظم است. عقیدهای که خیلیها داشته اند.
1- شعر ما در صورت موزون و در باطن مثل نثر تمام وقایع را وصف کننده باشد.
2- نثر ما آینه طبیعت و پر از خیال شاعرانه باشد.»
او در پی وزن طبیعی کلام است که فراتر از یک مصراع و یک بیت میآید، او وزن را از دل مجموع کار بیرون میکشد و بر این عقیده استوار است که «باید مصراعها و ابیات دسته جمعی و بهطور مشترک، وزن را تولید کنند. من واضع این هارمونی هستم، شما تکمیل کننده سر و صورت آن باشید»
او با این کلام یک گام به پیش بر میدارد اما جزمی نیست که فرا رفتن از جا پای خودش را برنتابد. او میگوید شما و از دیگران توقع دارد که حرفی نو و سخنی تازه داشته باشند برای پیشرفت هرچه بیشتر این هارمونی و نظم در شعر زبان فارسی.
نیما در یک دسته بندی کامل و مختصر اساس کار خودش را اینگونه توصیف میکند و با ذکر این سه نکنه مجالی برای پرگویی بیش از باقی نمیگذارد. «ریخت کار من از نظر روش کار به سه رکن اساسی تکیه دارد؛ کمیت مصراعها که وزن را از حیث مایه اصلی و کیفیت تونیک و روتونیک آن میشناسند.
اندازه کشش مصرعها (که هر یک از یک یا چند کلمه تشکیل یافتهاند و مکمل رکن اول اند) و هارمونی لازم را و در واقع وزن مطلوب مجموع شعر را میسازند.
مطلب که جدا شد قافیه جداست
نیما اسلوب کلاسیک برای قافیه را نمیپسندد و گاه میشود که دو کلمه را با هم قافیه میگیرد که طبق قواعد عروضی کهن قافیه نیستند اما نیما معتقد است که «لازم نیست دو قافیه در حرف رَوی متفق باشد، دو کلمه از حیث وزن و حرف متفاوت گاهی اثر قافیه را به هم میدهند.»
او برای مطالب تکه تکه و در جملات کوتاه قافیه را پیشنهاد نمیکند و این نبود قافیه را عین داشتن میداند و معتقد است که این شکل کار برای خواننده لذت بیشتری فراهم میکند. نیما قافیه پردازی است که قافیههایش هم رنگ و بوی دیگری دارد و این همان چیزی است که باعث شده نیما در سراسر تاریخ شعر فارسی جاودان باشد.
اینکه او برای کار خودش اسلوبی تهیه کرده و از این اسلوب پیروی میکند و دیگران را نیز آموزش میدهد به پیروی از این اسلوب جدید، که چون دشتی است فراخ و هرچه در آن درآیی باز راه برای رفتن داری و این همان چیزی است که در بخش بعدی با عنوان مانیفست نیما و شعر نو بدان میپردازیم.
مراجعه به دکتر جمشید دونلو