سید محمد محیط طباطبایی، گروه فرهنگ و هنر- در سال 1297 پدرم از زواره به تهران رفت و مدت چند ماهی را که در آنجا اقامت داشت شمارههای روزانه روزنامههای ایران و رعد را که به مناسبت جنگ جهانی اول هنوز روی کاغذ زرد کاهی و نباتی به چاپ میرسید برای استفاده من بهطور منظم با پست به زواره میفرستاد.
در این تاریخ بود که با نامهای ملکالشعرا بهار مدیر سیاسی روزنامه ایران و سید ضیاءالدین طباطبایی مدیر روزنامه رعد که در یک امر مشترک سیاسی به دفاع و جانبداری برخاسته بودند آشنا شدم.
در 1302 که برای اقامت و تحصیل یا کار از زواره به تهران منتقل شدم نام ملکالشعرا را در بین اسامی وکلای مجلس شورای ملی میشنیدم و نوشتههای او را در روزنامه نوبهار هفتگی و همچنین در دوره مجله ادبی دانشکده که مجموعهاش را به دست آورده بودم، میخواندم و صورت معمم او را گاهگاهی از روی عکس منتشرشده در مطبوعات میدیدم ولی ملاقاتی پیش نیامده بود.
نخستین بار که به دیدار بهار نایل شدم در زمستان سال 1305 بود که بهار را در مدرسه تازه بنیاد شاهپور اهواز که به دعوت شرکت نفت جنوب با چند تن از رجال سیاسی وقت برای بازدید از مؤسسات تابع شرکت در آبادان و مسجد سلیمان، به اهواز آمده بودند، هنگام بازدید از مدرسه مزبور دیدم ولی نه با عبا و عمامه معهود بلکه با لباس جدید و کلاه پوست که این دیدار خیلی محدود و کوتاه و تشریفاتی صورت گرفت و چون مسبوق به هیچگونه سابقه آشنایی نبود مانند دیدار دشتی که او هم به عنوان مهمان شرکت نفت ا.بی.او.سی در همان اوان از مدرسه دیدن میکرد، به ایجاد هیچگونه آشنایی شخصی منجر نشد.
دوام خدمت در معارف خوزستان تا 1309 مرا از تکرار و تجدید آشنایی با مرحوم بهار بینصیب گذارد تا سال 1309 که از خوزستان به تهران بازگشتم و خدمت تدریس دارالفنون را با شرکت در امور نویسندگی در مطبوعات هماهنگ ساختم. قضا را در این موقع برنامه جدید تحصیلی مدارس متوسطه که تازه تصویب و انتشار یافته بود و نسبت به صورت معهود قبلی آن اختلافاتی داشت، در قسمت ادبی مورد انتقاد اینجانب قرار گرفت و بر گنجانیدن نام شهاب ترشیزی در برنامه دروس تحصیلی دبیرستانها و نظائر آن اعتراضی شد.
مرحوم ملک که گویا در تنظیم قسمت ادبی آن برنامه سهم بیشتری داشت، موضوع پاسخ به انتقاد را زمینه سخنرانی مفصلی درباره شعرای عصر قاجاریه از صبا تا محمود خان صبا در انجمن ادبی ایران و همچنین نگارش مقالهای زیر عنوان نهضت ادبی در مجله ارمغان قرار داد.
مقاله ارمغان بهار در ترجمه احوال و آثار شهاب، درست جوابگوی آن انتقاد جزئی به نظر رسید که انتقاد بر انتقاد دیگری را از پی آورد.
آشنایی با مرحوم بهار در آن هنگام هنوز از حد نگارش و بحث قلمی تجاوز نمیکرد و مسائلی که نتیجه معارفه و مصاحبه و مذاکره حضوری باشد در میانه به وجود نیامده بود. بنابراین زمینه مقاله انتقاد بر ترجمه احوال شهاب قدری خشک و نامطلوب از کار درآمد. مرحوم رحیمزاده صفوی که از دوستان قدیم بهار و آشنایان جدید نویسنده مقاله بود برای ترمیم این امر، زمینه نخستین ملاقات مرا با مرحوم ملک فراهم آورد.
این دیدار در کتابخانه دانشکده واقع در خیابان شاهآباد قدیم صورت گرفت، محلی که مرحوم بهار برای سرگرمی خود و آزادی دید و بازدید با دوستان و آشنایانش در 1310 به صورت مغازه کتابفروشی تأسیس کرده بود و کتابهای چاپی کتابخانه شخصی خود را از خانه بدانجا آورده و در قفسهها در معرض مشاهده واردین قرار داده بود.
این کتابخانه عصرها غالبا محل اجتماع ادبا و شعرا و عناصر ناراضی از اوضاع وقت بود که با آن مرحوم سابقه الفتی و معرفتی داشتند.
مرحوم بهار کتابهابی مانند تاریخ سیستان و مجمل التواریخ و ترجمه بلعمی را که با وزارت معارف قرارداد تصحیح و چاپ بسته بود در همین محل رفتوآمدها و بازدیدهای پر از گفتوشنید به کمک یکی از همشریان مشهدی منصور نام (مدیر بعد مجله شهربانی) مطابقه میکرد. در نخستین روز ملاقات متن ترجمه بلعمی از تاریخ طبری را آنجا در دست مطابقه دیدم.
قضا را با عدهای از شعرا و نویسندگان و سیاستمداران و معلمان و عمال دیوانی سرشناس یا گمنام کشور در این دکه محقر خیابان شاهآباد ولی در محضر مجلل آن مرحوم و به معرفی پدرانه او آشنا شدم. این حسن توجه او نشان میداد که سوء تأثیر آن اختلاف نظر جزئی در تشخیص مقام ادبی شهاب چندان اثر نامطلوبی در روح شاعر سیاستمدار نامی باقی نگذاشته بود.
مرحوم ملک چنانکه در برخوردهای قلمی قبلی هم با مرحوم اقبال و مرحوم کسروی و دیگران نشان داده در مناظره سخت بیپروا بود ولی بیش از دیگران صبر و تحمل و احیانا اغماض و سماجت به خرج میداد. شاید این اندازه تفاوت سلوک او با نویسندگان و سخنوران دیگر، محصول زندگانی پرماجرای سیاسی او در عرصه مجلس شورا بوده باشد.
قضا را روزی در کتابخانه دانشکده با مردی موقر و خوشبیان و مبادی آداب روبرو شدم که زبان به انتقاد از قریب گرگانی و دستور زبان فارسی درسی تألیف او گشوده بود. دفاع من از خدمت قریب به معارف از این راه که مبتنی بر ملاحظات و دلایلی هم بود پسند شخصیت ناقد مزبور قرار نگرفت و ناراضی بیرون رفت. بهار پرسید مگر شما با آقای تدین آشنا نبودید و آنگاه افزود که میزان مقاومت در برابر انتقاد میان اشخاص خیلی متفاوت است ولی نامطلوبی پیشآمد را نتیجه مسامحه خود در معارفه قلمداد کرد که در جواب گفتم الخیر فی ما وقع، زیرا به دفاع از حق میرزا عبدالعظیم خان بیش از جلب رضایت آقای تدین علاقهمند بودم. یکی از حاضران آن جلسه آقای ادیب طوسی بود که از همان مجلس درصدد تألیف دستور زبان تازهای برآمد.
نکتهای را که باید یادآوری کنم کتابهایی که بهار از کتابخانه شخصی خود به دانشکده منتقل کرده بود هرکز در معرض فروش و تقویم قرار نگرفت و دوستان میدانستند که نباید قیمت آنها را بپرسند و خریدار شوند.
بهار همان اوان در مطبعه مجلس به چاپ دیوان اشعار خود مشغول شده بود و بیش از یکصد صفحه آن را در همانجا دیدم قضا را قصیدهای با ردیف «محمد» که تعریضی به محمد خان درگاهی رئیس نظمیه وقت داشت در آخرین فرم چاپی که نشان داد دیدم و بر جسارت او آفرین گفتم. گویا استحضار درگاهی بر این موضوع سبب شد که با تنظیم گزارشی مخصوص، موضوع افتتاح کتابخانه دانشکده را یک آنتریک و دسیسه سیاسی از طرف بهار معرفی کرده بود. ملک زود این نکته را دریافت و محل و اثاثیه کتابخانه را به یکی از کتابفروشها (مدیر ادب) واگذار کرد و کتابهای خود را به خانه برگردانید. روزی بنا بود به قرار قبلی برای گرفتن نسخهای خطی به خانه ملک در خیابان بهار رفتم. فوقالعاده محبت کرد و نسخه نفسی تذکره نصرآبادی خود را برای مراجعه دقیق در اختیارم گذارد و نسخه منحصر به فردی که مرحوم تربیت مرا از وجود آن پیش ملک مستحضر ساخته بود به امانت از آن مرحوم گرفتم.
کتاب مزبور همان نسخه اصلی سفرنامه میرزا صالح شیرازی به لندن است که مؤلف در موقع پاکنویس مسوده خیلی از مطالب آن را که به انگلیسها برخورد بیشتر داشته با رقم باطل 9 رقم زده است و اینک در نسخه لندن که اساس چاپ اسمعیل رایین قرار گرفته از آنها اثری دیده نمیشود.
در مقالات تاریخ اعزام محصل به اروپا مندرج در شفق سرخ از این نسخه استفاده و نقل بسیار شد. در حقیقت سند دیگری که آن موضوع را بدین تفصیل در بر داشته باشد هنوز هم در مدارک زمان فتحعلی شاه دیده نمیشود. منقولاتی که در 1312 اسباب دردسر و زحمت ناقل را فراهم آورد.
روزی که برای دیدن و گرفتن کتاب به دیدار ایشان رفته بودم مرد محترمی وارد شد که بعدها او را شناختم که ظهیر الاسلام است و چنین دریافتم که ادامه توقف من در آنجا دیگر مصلحت نیست و با کسب اجازه آن کتاب را برداشتم و بیرون آمدم. چندی بعد شنیدم که نظمیه بهار را دستگیر و زندانی کرده است. وقتی استفاده از کتاب امانتی به پایان رسید آگاه شدم که از زندان تهران به اصفهان تبعید شده است. کتاب را به مرحوم محمد ملکزاده برادر بهار سپردم و با نامهای دایر بر تشکر از مساعدتی که از این بابت شده بود همراه فرستادم. ملکزاده نامه را به اصفهان فرستاد. ولی کتاب را به کتابخانه برادر تحویل داده بود.
مقارن این احوال و اوضاع قضیه تغییر دولت مخبرالسلطنه پیش آمد. روی کار آمدن ذکاءالملک فروغی که بایستی در 1313 عهدهدار پذیرایی از مهمانان خارجی و خاورشناسان در جشن بزرگ افتتاح مقبره تازهساز فردوسی در توس و تشکیل کنگره فردوسی در تهران باشد، سبب شد که به یادآوری علیاصغر حکمت کفیل وزارت معارف و درخواست و وساطت فروغی -چنانکه از مرحوم محمد قوام به نقل از پدرزنش شکوهالملک شنیدم- با رفع مزاحمت و مراجعت مرحوم بهار از اصفهان به تهران موافقت شد تا در کنگره فردوسی حاضر باشد و شرکت کند.
بهار ایامی را که در اصفهان به تبعید میگذراند بیکار ننشست و در مجله باختر که در آن شهر به مدیری سیفپور فاطمی انتشار مییافت یکی از بهترین مقالههای تحقیقی خود را درباره فردوسی نوشت و به چاپ رسانید که در نوع خود بیمانند بود.
نخستین برخورد یا دیدار جدید ما در تالار اجتماعات مدرسه دار الفنون هنگام انعقاد جلسههای کنگره فردوسی صورت گرفت. همان روزی که درینک واتر شاعر انگلیسی شعر خود را که در اسلامبول هنگام عبور بدین مناسبت سروده بود چنان شاعرانه خواند که در روحیه اکثر حضار مجلس تأثیر غنائی و صوتی بینظیری بخشید در همان روز ملک را دیدم که زیر جاذبه صوتی درینک واتر بر آن شده بود که ترجمه فارسی آن را به نظم درآورد.
محسن اسدی مترجم زبردست انگلیسی ترجمه را فراهم آورد و منظومه معروف طلوع ماه در قسطنطنیه بهار را زمینهسازی کرد. از این زمان به بعد دیگر توفیق زیارت بهار را در بستانسرای مسکونی وی نیافتم ولی در کتابخانهها و مجامع عمومی و مدارس بارها به دیدار یکدیگر نایل میشدیم تا آنکه ورق برگشت و روس و انگلیس در 1320 ایران را اشغال کردند و رضاشاه را به جزیره موریس فرستادند.
مرحوم بهار دوباره به عالم سیاست که سالها از آن دور افتاده بود بازگشت. سیر زمان مرا هم از عالم تتبع و تحقیق و تدریس اندکی به سوی سیاست کشانید و نخستین همکاری سیاسی را با آن مرحوم در جبهه آزادی پیدا کردم.
جبهه آزادی در اصل برای جلوگیری از تجاوز دستگاه سلطنت و دولت نسبت به حقوق اساسی ملت با همکاری عدهای از روزنامهنگاران در 1321 تشکیل یافت.
مؤسسان اولیه: مرحوم حسین فاطمی مدیر باختر امروز و احمد ملکی مدیر ستاره ایران و صادق سرمد مدیر صدای تهران و محیط طباطبائی صاحبامتیاز مجله محیط بودند. سپس ملک الشعراء بهار و عمیدی نوری و دکتر فریدون کشاورز مدیر روزنامه رزم و ایرج اسکندری مدیر روزنامه رهبر و جعفر پیشهوری مدیر روزنامه آژیر و محمدعلی خلیلی و میرسپاسی و عزتپور و چند تن دیگر از مدیران جراید هفتگی که جمع عدد آنان از 16 نفر تجاوز میکرد، بدان ملحق شدند.
اساسنامه و آییننامه آنکه به انشاء محیط و تصویب سه نفر مؤسس دیگر بود بعدها به امضای یکایک اعضای جدید جبهه رسید و به موقع اجرا گذاشته شد.
جبهه که در آغاز امر به غرض توجیه سیاست عامی تشکیل یافته بود به زودی از هدف اصلی خود منحرف گشت و به مسائل کوچکتر و محدودتری مشغول شد که از خواستهای افراد وابسته و دستههای محدودی برمیخاست. اختلاف نظر میان روزنامهنگاران طرفدار احمد قوام که مرحوم بهار در صدر ایشان قرار داشت و مدیران جراید حزب توده که با قوام سروسری داشتند و مرحوم سرمد که سردسته عده دیگری بود با مرحوم فاطمی که با خواستهای آنان همراه نبود جبهه را که پشت مراکز قدرت روز را در آغاز تشکیل خود لرزانده بود از اهمیت و تأثیر افکندند و کار بدانجا رسید که در 1321 شاه و قوام و اسکندری را به یکدیگر نزدیک کرد و در نتیجه دیدارهای ایشان مسوده اعلامیهای از طرف قوامیها و تودهایها فراهم شده بود و امر بر جلوگیری از بازگشت سید ضیاءالدین طباطبایی از خارج به ایران که پس از طرح و جروبحث زیاد مورد تصویب اکثریت اعضای جبهه قرار نگرفت.
این پیشآمد نامطلوب سبب شد که جبهه پس از یک دوره فعالیت سیاسی فوقالعاده مؤثر از هم گسسته شود و مساعی افراد و شخصیتها دیگر نتوانست در هیچ مقیاسی به احیای آن بپردازد. در این موقع بود که همکاری سیاسی تازه ما هم به پایان رسید. این تجربه کوتاه سیاسی مرا آگاه ساخت که منافع و مصالح سیاسی کلی که غالب طبقات مردم را به طور متساوی بتواند دربر گیرد در این کشور کمتر سلسلهجنبان اقدامات جمعی و فردی قرار گرفته که نظیر آنها معمولا در احزاب و جمعیتها و بنیادها و هیأتها صورت میگیرد. بنابراین در این کشور پیش از هر اقدام مفیدی باید زمینه قبول و استطاعت مردم را برای جذب و هضم موضوعی فراهم آورد و این از راه کارهای فکری و تعلیمی بیش از فعالیتهای سیاسی میسر است.
از 1321 بدینطرف به تدریج خود را از این مرحله به مرحله قبلی تحقیق و تتبع سیر اندیشه برگردانیدم که جوانی را با آن آغاز کرده بودم.
***
وقتی مرحوم بهار به وزارت فرهنگ در کابینه دوم قوام رسید به سمت معلم همکار به دیدار او رفتم و دریافتم که او علاقهای و اطمینانی به کار حاضر خود چندان ندارد.
بهار مانند دکتر سیاسی که از وزارت فرهنگ خود در کابینه اول قوامالسلطنه پایه کارش را در دانشگاه طوری استوار کرد که سالها در این سمت پایدار ماند موفق نشد. مرحوم ملک هم میخواست وضع دانشگاهی خود را طوری به سامان آورد که در آینده از هر حیث بیدغدغه باشد، ولی پیش از اینکه امکان تحقق چنین نیت خیری فراهم شود قوام کابینه را ترمیم و تعدیل کرد و وزارت معارف را از دوست دیرین خود بهار گرفت و به عضو دیگر جبهه آزادی واگذاشت که دکتر فریدون کشاورز بود. این پیشآمد که با سقوط قوام و تحول وضع کلی مملکت تکامل یافت، در خلاف جهت پیشبینیشده از طرف مؤسسان جبهه آزادی، به روحیه رنجور بهار چنان ضربت فوقالعادهای وارد کرد و جسم علیل و ناتوان او را به شدت نفوذ و تأثیر مرض رها نمود که سالها بود بهار با آن مقاومت میورزید.
***
اگر خطا نکرده باشم آخرین بار در سال 1349 برای عیادت آن مرحوم به باغی در شمیران رفتم و به او چنین وعده دادم که در زمستان وسایل دعوتی برای بازدید شاعر از هندوستان که تازه در آنجا رایزن فرهنگی شده بودم، فراهم آورم ولی پیش از اینکه در این باب و برای تهیه مقدمات با مرحوم ابوالکلام آزاد سخنی گفته باشم خبر درگذشت بهار مرا در دریایی انباشته از تأسف و اندوه و تحسر بر آن همه استعداد و قابلیت فرو برد که در راه انجام کارهای بیروح سیاسی به مصرف رسیده بود.
www.ghanoononline.ir